مروری بر سیر انشقاق در حزب کمونیست کارگری و "تئوریهای" آن
تقابل دو سنت معرفه و فاقد پیشینه
از نظر من، نقدی که با منشور سرنگونی آغاز کردم و در چند مقاله به اختلافات و بحران کنونی حزب کمونیست کارگری به آن پرداختم، نقطه شروع یک بازبینی انتقادی بر پروسه تحول ریشه دار تر و دارای پیشینه قدیمی تری بود.
مساله و آغاز تشتت و واگرائی در حککا و نقد من بر سیاستهای حاکم بر حزب حکمتیست به نظر من ریشه در گرایشات و سیاستهائی دارد که مقدرات حزب کمونیست کارگری پس از دوران مرگ منصور حکمت را سرانجام رقم زدند. من فکر میکنم که به مسائل پیشاروی حزب کمونیست کارگری پس از مرگ منصور حکمت، می شد به شیوه دیگری برخورد کرد و از یک انشقاق و جدائی زودرس و به نظر من مبتنی بر سیاستها و شیوه های متباین و متفاوت با سنتهائی که منصور حکمت در طول نزدیک به سی سال تثبیت کرده بود، جلوگیری کرد.
اما مقدمتا لازم میدانم توضیح بدهم چرا اکنون و در شرایط فعلی به چنین ارزیابی و بازبینی انتقادی رسیده ام؟
اولین سوالی که برای هر خواننده این سطور و بویژه برای کسانی که پروسه جدائی من از حزب کمونیست کارگری و پیوستن به جمع بنیانگزاران حزب حکمتیست را شاهد بوده اند، پیش می آید، این است:
خود شما در این پروسه دخیل بوده اید، آدمی بوده اید که نقش مهمی داشته اید، نوشته اید، قلم زده اید و در دفاع از صحت آن مبانی و سیاستها وجهت گیریهائی که حزب حکمتیست را ساخته است، اگر نه فعالترین که لااقل از معدود فعالان پر کار بوده اید. چه تحولی پیش آمده است، چه "اصطکاکات شخصی" و مسائل ”پشت پرده" و پنهانی موجب شده است که این بازبینی را ضروری کند؟ آیا این "پس گرفتن" نقش دخالتگری آگاهانه در رویداد مهمی که به جدائی از حککا و تشکیل حزب حکمتیست انجامید، نوعی تراشیدن تئوری برای اختلافات غیر سیاسی از طرفی؛ و تراشیدن تئوری برای انکار نقش خود و تبرئه خود و مقصر کردن دیگران؛ از طرف دیگر نیست؟
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ایرج فرزاد
در 17:59 |
لینک ثابت
•